دونم ,صفحه
تا همین یه هفته پیش که سر انتخاب آخرین کتاب چالش پنجاه تا کتاب سال ٢.١۶ گودریدز درمونده بودم، یادم می یاد ده صفحه از موومان یکم «سمفونی مردگان» رو خونده نخونده گذاشتم کنار، چون حس می کردم نمی تونم بیش تر از این خودم رو زجر بدم. 
ولی الان که حس می کنم از کل دنیا پا خوردم، صد صفحه ی آخر «فلسفه ی اخلاق» رو گذاشتم کنار و یک نفس صد و ده صفحه از سمفونی مردگان رو خوندم و باید بگم باهاس عباس معروفی رو از تمام نظریات م در مورد رمان و داستان نویس ایرانی مستثنا کرد. 
قسمت هفده و نوزده رادیو چهرازی رو هنوز دانلود نکردم. دیگه حس نمی کنم مزخرف ه. یحتمل اون قدر دیوونه هستم که درک کاملی ازش داشته باشم. یه دور از اول گوش دادم شون و حس کردم بار اول ه که می شنوم شون. مثل هر بار که «از سرزمین های شرقی» پالت رو گوش می دم. 
می دونم خیلی منزوی شدم، خیلی ساکت و از اون جهت که از اون دسته آدمام که صورت شون مینیمم تغییر احساسات شون رو نشون می ده، می فهمم که همه حس می کنن لبخندام به طور منزجرکننده ای مصنوعی و غمگین ن. 
دیروز هم موقع برگشتن از دانشکده داشتم فکر می کردم یحتمل یه خلافکاری چیزی می شم. از اون ضداجتماعی های دیوانه. 
نمی دونم خواب های آشفته رو کجای دلم بذارم. اصن نمی دونم رسیدنی ست شبی که بتونم راحت بخوابم.

و اما بعد، غم دوست خوبی ه. 
منبع اصلی مطلب : مُجْمَل
برچسب ها : دونم ,صفحه
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : سلام بر غم