دونی پدر؟

پدر می دونی؟  

امروز که بیدارم کردی و از اون نیمروهای معروف ت درست کردی و خیارشور و گوجه فرنگی رو به سبک خاص خودت اسلایس،  اشک تو چشام جمع شد.  یاد تموم پنجشنبه هایی افتادم که مامان نبود و با هم آشپزخونه رو زیر و رو می کردیم و غذا می پختیم و بعد من باید همه ی خرابکاری هامون رو قبل از اومدن مامان جمع و جور می کردم.  :))

می دونی پدر؟  

من این روزا تلاش می کنم زود خودم رو به خونه برسونم چون به فوبیای فضاهای تنگ با سقف کوتاه،  این هم اضافه شده که برم و برگردم و تو نباشی.  

هر دفعه که دماسنج رو می ذارم زیر زبون ت،  به دهم دهم درجه ها التماس می کنم که بالاتر نرن و تو تب نکرده باشی.  

می دونی پدر؟  

من این روزها حتا توی نوستالژی های کودکی م، توی همون ماشین،  با همون آهنگ ها توی مه جاده ی فیروزکوه گیر افتادم. 



× باش پدر،  باش.  دوستت دارم پدر بی نهایت. 

منبع اصلی مطلب : مُجْمَل
برچسب ها : دونی پدر؟
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : به نام پدر